بوده و در کالبد بشر گویا هستند و از آن غیبی که هرگز ظاهر نمیشود و دیده نمیگردد، ترجمانی و حکایت میکنند؛ و این را همان «روحِ مؤمن» میدانند. اینان در کوهستانها سر به طغیان و فرعونیت برداشتند و این گفتار را میان خود ترویج کردند و به واسطهی آن، گمراهی را برگزیدند و مردم را به سوی پرستش ذات خود خواندند. در میان آنان، گروه «خصیبیه» که از حق و سخن راست منحرف نشدند و بر سرّ «خصیبی» و گفتار او استوار ماندند، اندک گشته و در میان آنها پنهان شدند.
اما آن پیران و مشایخِ فاسدی که به سبب تهی بودن از «جوهرِ سبیل» (گوهرِ هدایت)، از شناخت حق گمراه شدند، در آن هنگام فراخوانِ جدّ و ریشهی خودشان، «ابلیس»، در جانشان جای گرفت؛ تا آنکه نفسهایِ تباهشان چنین برایشان آراست که «عصمةالدوله» (که خداوند بازگشتش را نیکو گرداند) این سرّ باطن را به آنان القا کرده است! آنان با انتسابِ این سخنان به او، بدان عمل کردند، در حالی که برخی دیگر از آنها اصلاً چنین نسبتی را ثابت نمیدانند.
و من به یاری خداوند، حقیقتِ آن راه و نسبتی را که «عصمةالدوله» (ره) حقیقتاً بدان منتسب بود، آشکار خواهم کرد.
و از او (عصمةالدوله) روایت کردهاند که گفته است: «شنیدهی من از ابوسعید است». اما خودِ اینها هرگاه بخواهند این گفتار باطل را بر کسی القا کنند، میگویند:




