را نمایان میکند. این برای استقرار در مقام ملکوت پس از گذر از رنگپذیریها (تلوین) است. این نورِ ایمان است که با آن، مقام ملکوت را درمینوردد، همانگونه که با نور اسلام مقام مُلک (جهان مادی) را پشت سر گذاشت. همچنین با نورِ احسان از جبروت و با نورِ عرفان از لاهوت میگذرد. علم، نوری از انوار الهی است که خداوند در دل هر بنده که بخواهد میافکند؛ معنایی است قائم به جانِ بنده که او را بر حقایق اشیا آگاه میکند و نسبت آن به بصیرت (بینش درونی)، مانند نسبت نور خورشید به چشم است؛ بلکه تمامتر و شریفتر. علم همچنین حقیقتی در نفس است که به معدوم و موجود، بر همان حقیقتی که در واقعیت دارند یا هنگامِ وجود یافتن خواهند داشت، تعلق میگیرد.
سپس گفت: "علم جز به موجود تعلق نمیگیرد و به معدومِ مطلق راهی ندارد؛ چرا که برای معدومِ محض، تصویری از تعلقِ علم به آن متصور نیست؛ زیرا نه صورتی دارد، نه به صفتی مقید است و نه حقیقتی منضبط دارد جز نیستیِ محض. و از نیستیِ محض چیزی در نفس حاصل نمیشود؛ زیرا اگر حاصل میشد، خود نوعی وجود بود، در حالی که عدم از هیچ جهتی هرگز وجود نخواهد بود."
غزالی میگوید: "دانشها در ریشهی جانِ انسان به صورت بالقوه نهفتهاند، مانند بذر در خاک و گوهر در ژرفای دریا یا در دلِ معدن. یادگیری، طلبِ خارج کردن آن چیز از توان بالقوه به فعل است. تعلیم چیزی نیست جز بازگشتِ نفس به گوهرِ خویش




