هنگامِ تعلق به ابدان، درجاتِ کمال و غایتِ سعادتشان بر حسبِ آن استعدادِ اولیهای است که در ازل برای هر یک مقدر شده است.
چنانکه فرمود: "مردم معدنهایی هستند همچون معدنهای طلا و نقره"؛ تا آنکه این درجات در بلندی به "فنا در توحیدِ ذاتی" منتهی میگردد. و نفسِ شهوانی همان بخارِ لطیفی است که حاملِ حیات و حس و حرکتِ ارادی است؛ و این همان چیزی است که حکیمان آن را "روحِ حیوانی" مینامند. آن نفس گوهری است که بر بدن میتابد؛ اگر بر ظاهر و باطنِ جسد بتابد، "بیداری" حاصل میشود؛ اگر بر باطنِ جسد بتابد و بر ظاهرش نتابد، "خواب" پدید میآید؛ و اگر تابشِ آن به کلی از موجودِ زنده قطع شود، "مرگ" رخ میدهد. پس منزه است آفریدگارِ حکیم.»
«اما نفس ناطقه، گوهری است که در ذاتِ خود از ماده مجرد (پیراسته) است، ولی در کارهای خود با آن همراهی میکند. این همان نفسی است که بسته به حالتش "امّاره"، "لوّامه"، "ملهمه"، "مطمئنه"، "راضیه"، "مرضیه" و "کامله" نامیده میشود؛ و هرگاه به صفتی متصف گردد، به سبب آن اتصاف، به یکی از این نامها خوانده میشود. و "سِرّ" همان لطیفهی ربانی و باطنِ روح است؛ اگر یک درجه فرود آید، "روح" است و اگر درجهای دیگر پایین بیاید، "قلب" نامیده میشود؛ و همگیِ اینها رازهایی نهاناند.




