بودند. شبلی بر سرِ کودکان بانگ زد و آنها را راند. کودکان گفتند: «بگذار او را بکشیم که کافر است! زیرا ادعا میکند پروردگارش را میبیند و با او سخن میگوید.» شبلی گفت: «از او دست بکشید.»
سپس شبلی به او نزدیک شد و دید که آن مرد میخندد و با معشوقِ خود راز و نیاز میکند که: «آیا این از لطف و زیباییِ توست که این کودکان را بر من مسلط کردهای؟»
آن مرد رو به شبلی کرد و گفت: «ای شبلی، مردم دربارهی من چه میگویند؟» شبلی گفت: «میگویند تو پروردگارت را میبینی و او با تو سخن میگوید!»
مرد فریادی از جگر برکشید و گفت: «ای شبلی! به حقِ آن کسی که مرا شیفتهی عشقش و سرگشتهی مقامِ قربش کرده است، اگر او تنها به اندازهی یک چشمبرهمزدن از من پنهان شود، از دردِ جدایی، بندبندِ وجودم از هم میگسست!»
شبلی میگوید: «آنگاه دانستم که او از برگزیدگان و اهلِ اخلاص است.» پس پرسیدم: «ای دوست، حقیقتِ محبت چیست؟»
پاسخ داد: «ای شبلی، محبت دانهای است که در زمینِ دلها کاشته شده و با آبِ توبه آبیاری گشته است؛ پس خوشههای محبت از آن روییده که در هر خوشه، صد دانه است. اگر تنها یک دانه از آن نصیبِ مرغانِ دل شود، در هوایِ محبوب، شیدا و آواره خواهند شد.»




