و پیوسته به هر موجودی به اندازهی استحقاقش میرسد. آنگاه است که آن انسان در ذات و هیئت خویش با هستی تناسب یافته و از کسانی میگردد که به مقام «مواجهه» و «اتصال» رسیدهاند و از تاریکیها و برزخهای هلاکتبار گسستهاند.
سپس گفت: به ارادهی «عقل»، «نفسِ بسیط» پدید آمد که او در حقیقت همان «باب» (درگاه) است؛ و از نفسی که همان «باب» است، «طبایعِ مفرده» (عناصر بنیادین مجرد) پدید آمدند که همان اشخاصِ عالیرتبهای هستند که «طبایعِ مرکبه» (موجودات عالم مادی) از آنها متولد شدند. و روایت کردهاند که: «هیچ چیزی شناخته نمیشود مگر به واسطهی آنچه فراتر از آن است»؛ پس «نفس» فراتر از «طبیعت» است و طبیعت به واسطهی او شناخته میشود، و «عقل» فراتر از «نفس» است و نفس به واسطهی او شناخته میشود؛ و عقلی که راهبر به سوی نفس است، به واسطهی آن «خداوندِ یگانه» شناخته میشود که قدرتش والاست؛ همان یگانهای که شناختِ ماهیت او محال است، چرا که پیشتر گفته شد هیچ چیزی شناخته نمیشود مگر به واسطهی آنچه فراتر از آن است و فراتر از خدا چیزی نیست.
تا آنجا که گفت: افلاطون گوید: «من در آسمانهای سهگانه گشت و گذار کردم: آسمانِ طبیعتِ مرکب، آسمانِ طبیعتِ مفرد و آسمانِ نفس؛ اما در آنجا راهی برای عبور به




