و وحوش و جنبندگان. و همانا حبابه از حملِ آن دردی نمیکشید و سنگینیاش را حس نمیکرد و او نیز همان را مشاهده میکرد که من میدیدم.
پس سرورم مرا ندا داد: «از حبابه بپرس؛ آیا خانهاش و صندوقش یا جیبش، آنچه را در دست دارد در بر میگیرد؟»
حبابه گفت: «نه ای سرور من، جز علمِ تو آن را در بر نمیگیرد و جز قدرتِ تو به آن چگونگی نمیبخشد و جز مُلکِ تو آن را گنجایش ندارد.»
پس امام او را ندا داد: «آن را به جیبت بازگردان.»
پس در کمتر از چشمبرهمزدنی، آن عظمت به هیئت همان سنگریزه بازگشت؛ حبابه آن را در پارچه نهاد و به جیبش بازگرداند، در حالی که میلرزید و عقلش مبهوت گشته و هوش از سرش پریده بود؛ او همچون برگِ خرما در بادی سهمگین میلرزید.
و آن جماعت به سببِ آنچه از حالِ او میدیدند و از حقیقت بیخبر بودند، میگفتند: «حبابه پیر و سالخورده است و تابِ عبادت ندارد»؛ و او به آنان میگفت: «الله اکبر». چون حبابه سنگریزه را در جیب جای داد، تختِ امام به جایگاهِ خود بر زمین بازگشت.
سپس ایشان به او فرمود: «ای حبابه، سنگریزهات را دیدی؟»
عرض کرد: «ای سرورِ من، قدرتِ تو را دیدم.»
فرمود: «ای حبابه، در آن سنگریزه از اوصافِ آنچه دیدی، بزرگتر و افزونتر و بیشتر است؛ که اگر برایت پردهبرداری میشد، آنچه مشاهده کردی در نظرت کوچک




