جابر بن عبدالله انصاری ( -مِنْهُ السَّلَامُ- ) گفت: پس حبابه دستش را به جیب برد تا سنگریزه را بیرون آورد؛ ناگهان دیدم مجلسی که در آن بودیم فراخ و گسترده میشود، سقفش بالا میرود و تختِ سرورم نیز همپای سقف به بلندا میرود.
گاهی به سرورم و فراز رفتنِ ایشان بر تخت مینگریستم، گاهی به سقف که از دیوارها جدا شده و بالا میرفت، گاهی به گستردگیِ مجلس خیره میشدم و گاهی به یارانم که در حضورِ سرورم بودند نگاه میکردم تا ببینم آیا آنان نیز آنچه را من میبینم، میبینند؟
هنوز حبابه سنگریزه را از جیبش بیرون نیاورده بود که کوههایِ عَمّان، ساحلِ چین و دورترین نقاطِ سویس سفلی را دیدم! سقف را در قطبِ آسمان، آنجا که خوشهیِ پروین (ثریا) است، مشاهده کردم؛ و سرورم بر تختِ خویش در میانهیِ آن فضا، در پرتویِ نوری گردان بود که سریعتر از وزشِ باد حرکت میکرد؛ گاه به راست و گاه به چپ. عظمت چنان بود که گاه به غروبگاهِ خورشید مینگریستم و گاه به مشرقگاهش.
در این هنگام دستِ حبابه از جیبش درآمد، در حالی که پارچه در کفِ دستش بود؛ گره از آن گشود و سنگریزه را از کفِ دستش خارج کرد. ناگهان دیدم کوه «ابوقبیس» بر کفِ دستِ او نمایان گشت، در حالی که بر زمین احاطه یافته بود و هیچ مرزی نداشت و تمامیِ اقطارِ زمین را در بر گرفته بود!
در آن لحظه، حبابه از شکوهِ این دیدار به سجده افتاد و از هیبت و ناتوانی، نالهای از دل برکشید و من بیهوش بر چهره افتادم در حالی که میگفتم: «امان، امان ای سرور من از عذابت!» پس شنیدم که میفرمود: «سرت را بلند کن ای جابر.»




