در تمامِ این احوال میبینم که انگشتر از حقیقتِ (کیانِ) خویش دگرگون نشده و در ظاهرش تغییری رخ نداده است اما نوشتهاش دگرگون شده؛ و در دلم خطور کرد که علتِ این بیان را از تو بپرسم.
پس امام به من فرمود: «ای حبابه، آیا وجودِ آنچه ما بر دوش میکشیم و بر آن تواناییم بر تو گران آمد، اما آنچه ما بر دوشِ تو نهادیم و حملش را بر تو سبک کردیم بر تو گران نیامد؟ پس در سنگریزهات تأمل کن و از آن برای پاسخِ سوالت عبرت بگیر.»
جابر بن عبدالله انصاری ( -مِنْهُ السَّلَامُ- ) گفت: هنگامی که حبابه سنگریزه را به سرورم داد تا آن را مُهر کند، آن را از جیبش بیرون آورده بود؛ سنگریزه در میان پارچهای از حریر زرد پیچیده شده بود که به اندازهی یک ساعد طول داشت. پس چون امام آن را مُهر نمود، حبابه آن را به میان پارچه بازگرداند و در جیبش گذاشت و به ایشان عرض کرد: «به خدا سوگند ای سرورِ من، میترسم دستی پیشدستی کند و آن را برباید، و این سنگریزه هرگز از جیبِ من جدا نمیشود.» پس امام فرمود: «ما آن را اینگونه به سوی تو روانه کردیم و توانِ حملش را به تو دادیم و حقیقتش را به تو الهام نمودیم؛ اما بدان که نه خانهات گنجایشِ آن را دارد و نه جیبت.»
حبابه عرض کرد: «ای سرورِ من، در خانهام صندوقی (تابوتی) دارم که اگر سنگریزه را به آن بسپارم، چندین برابرِ آن را نیز در خود جای میدهد.»
فرمود: «ای حبابه، این گمانِ توست؛ آن حقیقت چیزی نیست که به آن فرمان یافته باشی یا اجازهاش به تو داده شده باشد.»




