حیرت است و نه آخرین بدمستی (سکره)؛ چه بسیار که در روزگارانِ گذشته سرگردان شدند و چه بسیار بدمستیها که در زمانهایِ جاودان داشتند!»
سپس انگشتریاش را از انگشتِ خویش بیرون آورد و بر یکی از وجوهِ آن سنگریزه نهاد و آن را مُهر نمود. پس به راستی دیدیم که انگشتری در آن سنگِ سخت فرو میرود، همانگونه که در موم فرو میرود. چون انگشتریاش را از روی سنگریزه برداشت، حبابه به ایشان عرض کرد: «ای سرورِ من، تو را به حقّت که بر بندگانت واجب گردانیدی سوگند میدهم که انگشتریات را به من بدهی تا به آن بنگرم.»
پس به او فرمود: «ای حبابه، من از آنچه در نَفْسِ توست و از اشتیاقِ نگریستنت به انگشتری آگاهم؛ تو همینگونه که از من خواستی، از حسن و حسین نیز دربارهیِ آن پرسیده بودی و آن دو به تو گفته بودند: "تو از کسانی هستی که او را پس از من دیدار خواهی کرد." اینک آنچه را از من خواستی بستان.»
«ای حبابه، اگر ما توانِ بر دوش کشیدنِ آن را به تو نمیدادیم، نه تو و نه تمامیِ جهانیان از عِلوی و سِفلی (آسمانی و زمینی) توانِ حملِ آن را نداشتید. آری به خدا سوگند، اگر ما آنان را برایِ نگریستن به آن نیرو نمیبخشیدیم، تابِ نگریستن به آن را نداشتند و همگی از پرتوِ آن هلاک میگشتند؛ اما ما به هر کس به اندازهیِ توانش قدرتِ تحمل میدهیم.»
سپس امام انگشتر را به او سپرد؛ پس حبابه آن را به دست گرفت و در آن تأمل کرد و پیوسته به آن نگریست. سپس گفت: «تسلیم شدم و سر فرود آوردم در برابر آن کسی




