سپس با دستِ خویش اشارهای کرد و کشتی در علمِ پروردگارِ جهانیان براند تا آنکه بر شهری نمایان شدیم که قصرهایش از نقرهیِ سپید بود و در آن آفریدگانی بیش از آنچه دیده بودم، حضور داشتند. پس چون به سرورم صادق ( -عَزَّ عَزُّهُ- ) نگریستند، برای او به سجده افتادند در حالی که به طاعتِ او معترف و به معرفتِ او اقرار داشتند. عرض کردم: «ای سرورِ من، این کدام شهر است؟» فرمود: «این جابلقا است.» (در برخی نسخ جابرسا).
سپس به من فرمود: «ای داوود، آیا این دریایِ بزرگ را میبینی؟» عرض کردم: «آری ای سرورِ من.» فرمود: «همانا در ورایِ آن، دشتها و بیابانهایی است و آفریدگانی که از ما فرمانبردارتر و شمارشان بیش از آن است که دیدی.» سپس به من فرمود: «سرت را بلند کن.»
پس سر برداشتم و دیدم که درهایِ آسمان گشوده شده است و ناگهان سرورم جعفر ( -عَزَّ عَزُّهُ- ) را بر عرش دیدم که فرشتگان پیرامونِ او را گرفته بودند؛ پس ستایشکنان به سجده افتادم. سپس سر برداشتم و ناگاه خود را نزدِ همان گروهی یافتم که در آستانِ سرورمان دیده بودم، و سرورم را نیز همانگونه که پیش از این سفر بود مشاهده کردم.




