عرض کردم: «آری ای سرور من، اگر تو او را به من بشناسانی.» پس سرش را در گریبان تکان داد و ناگهان او آصف بود! پس سجده کردم. سپس چون سر برداشتم فرمود: «ای جابر، آیا شمعون را میشناسی؟»
پس عرض کردم: «آری ای سرور من، اگر تو او را به من بشناسانی.» پس سرش را در گریبان تکان داد و ناگهان او شمعون بود! پس سجده کردم. سپس چون سر برداشتم به من فرمود: «ای جابر، آیا علی را میشناسی؟»
تبسمی کردم و عرض کردم: «آری ای سرور من، ای امیرِ نَحْل (پادشاه زنبوران عسل).» پس سرش را در گریبان تکان داد و ناگهان او همان «انزع بطین» بود؛ و او هرگز از هستی و حقیقتِ (کیانِ) خویش زایل نگشته بود.




