همواره بر دلِ ابوسفیان بود، از زمانی که محمد ظهور کرد تا وقتی که ابوسفیان مُرد؛ و همچنین ترسِ از علی همواره بر دلِ تو خواهد بود تا زمانی که به پدرت ملحق شوی. این سخن را برای هیچکس از بنیامیه جز من بازگو مکن، که تو را به روانپریشی و پریشانگویی نسبت میدهند؛ چرا که چنین چیزی هرگز در عقلِ آنان نمیگنجد.
عمار گفت: عرض کردم: ای سرورِ من، میبینی که آنان در چه حالی هستند و به چه راهی میروند و آنچه را معاویه برای عمرو آشکار کرد شنیدی، پس چرا در نابود کردنِ آن دو تأخیر میکنی؟
فرمود: ای عمار، تا "حق را محقق گرداند و باطل را نابود سازد".
عرض کردم: فرمان، فرمانِ توست ای سرورِ من. سپس فرمود: ای عمار، خود را بر آنان آشکار کن.
پس من خود را بر آنان نمایان ساختم. ابتدا معاویه به من نگریست، در حالی که من بر اسبی سوار بودم؛ پس گفت: وای بر تو ای عمرو، بیچاره شدی! مگر به تو نگفتم گویی علی را در میانِ ما چشمی بیناست؟ این عمار است! و معاویه خود را از تختش به پایین انداخت و در پشتِ آن پنهان شد تا خود را مخفی کند.
پس گفتم: وای بر تو ای معاویه! کجا خود را پنهان میکنی؟ به خدا سوگند اگر سرورم دربارهیِ شما دو نفر به من اجازه میداد، نه زمین و نه آسمانی شما را از دسترسِ من پنهان نمیکرد. و عمرو نیز با صورت بر زمین افتاد.




