پس ناگهان حسن و حسین را دیدم که هر دو با ما هستند و ما یکدیگر را میبینیم. و بانگِ علی چنان بلند میشد که با خود میگفتم قطعاً هر کس بیرون از خیمهیِ معاویه است آن را میشنود؛ اما نه معاویه چیزی میشنید، نه عمرو و نه خادمان و غلامانی که پیرامونشان بودند. و همانا اسبانِ ما بر رویِ بساط (فرشِ) او سرگین و بول میریختند، شیهه میکشیدند و سرکشی میکردند.
و معاویه رو به عمرو میکرد و به او میگفت: «چنین و چنان میکنیم و فلان کار را انجام میدهیم.» و عمرو میگفت: «نه، بلکه برای او چنین و چنان میکنیم.» و ما همهیِ اینها را میشنیدیم و میگفتیم: «ای امیرالمؤمنین، آیا به ما اجازه میدهی آنان را بکشیم؟»
و ایشان میفرمود: «ای عمار، خود را نگاه دار (دست نگه دار).»
ما در همان حال بودیم تا آنکه معاویه به عمرو گفت: «وای بر تو ای عمرو! همانا دلم به من گواهی میدهد که علی را در میانِ ما چشمی بینا و گوشی شنواست که گفتگوهایِ ما را میشنود.»
عمرو به او گفت: «تو با این سخن، ادعاهای او را تایید میکنی!»
معاویه گفت: «من از او چیزهایی میدانم که اگر برایت بازگو کنم، تو نیز دربارهاش همان را میگویی که من میگویم.»
عمرو گفت: «پس آن را برایم بازگو کن.»
معاویه گفت: «ای عمرو، بدان که من و پدرم ابوسفیان در شعبِ علی بن ابیطالب در مکه، در منزلِ سراقة بن عابد بودیم و عقبه نیز با ما بود. پدرم به سراقه گفت: "آیا




