فرمود: «ای عمار، آیا برای آنان دوریِ مکانی که معاویه در آن است (شام) دشوار مینماید؟»
عرض کردم: «نه ای سرورِ من.»
فرمود: «زیرا اگر اراده کنند که به آسمانِ هفتم برآیند و به ژرفایِ زمینِ هفتم فرود آیند و در چشمبرهمزدنی به مشرق و مغرب بروند، برایشان دور نخواهد بود؛ پس به آنان بنگر تا حقیقت را دریابی.»
پس چشم گرداندم و به آنان نگریستم؛ دیدم که بر اسبهایِ خویش سوارند و شمشیرهایشان در دستانشان برهنه (کشیده) است، و سپاهِ معاویه در برابرِ آنهاست. و ناگهان دیدم مردی از آنان به میانِ سپاهِ معاویه میرود و از آن خارج میشود، در حالی که شمشیرش بر دوشِ اوست و هیچکس به او نمیگوید: «تو کیستی؟ چه میخواهی؟ و چرا شمشیر کشیدهای؟»
پس چون خارج میشد و نزدِ یارانش بازمیگشت، به آنان میگفت: «همانا معاویه با فلان خادمش به زشتی رفتار میکند، با فلانی بازی میکند، با فلانی سرگرمِ لهو است، با فلانکس مشورت میکند و فلان و چنان میکند.»
پس در دلِ خود گفتم: «فرض کن که به میانِ سپاه برود و در آن بگردد، اما از کجا از درونِ خیمهیِ معاویه خبر دارد؟ آیا او را میبیند که داخلِ خیمه میشود در حالی که او همزمان در جایِ خود ایستاده است؟»
در همین فکرها بودم که ناگاه چشم گرداندم و معاویه را دیدم که بر تختی که با حریر (دیباج) آراسته شده بود، نشسته است و خادمان و غلامان بر بالایِ سرش ایستادهاند،




