حسن و حسین، و مقداد از پیِ من آمدند. پس در برابرِ سرورم (که عزتشان والاست) ایستادم.
پس به من فرمود: «ای سلمان، آیا هجومِ آنان به تو، تو را اندوهگین ساخت؟»
پس عرض کردم: «ای سرورِ من، اندوهِ من جز برای تو نیست، و خشنودیام نیز جز در رضای تو نیست.»
پس او دستِ راستش را به سوی آسمان دراز کرد و رشتههایِ آن را گرفت، و دستِ چپش را به سوی زمین دراز کرد و رشتههایِ آن را گرفت، پس در میانِ آسمان و زمین فاصلهای نماند جز به اندازهیِ قامتِ ما. پس گمان بردم که او زمین را به غیرِ زمین و آسمانها را به غیرِ آسمانها دگرگون (مبدل) ساخته است. و دیدم که آسمان درهم پیچیده شد و آفریدگانش به سوی او آشکار (نمایان) گشتند.
سپس به من فرمود: «ای سلمان، مرا در قدرتهایی همانندِ این، در امتهایِ پیشین، چقدر (چند بار) به یاد میآوری؟»
پس عرض کردم: «ای سرورِ من، آنها را به یاد میآورم اما از گسترهیِ دانشِ تو نمیتوانم شمارِ آنها را به دست آورم. و به راستی دانستم که امروز، روزِ آزِفَه (روز رستاخیز و قیامت) نیست، مگر آنکه تو بخواهی، که بَداء (تغییر مقدرات) و مشیت از آنِ توست.»
پس رشتههایِ آسمان و زمین را از دستِ خویش رها ساخت، پس آن دو به جایگاه و حالتِ نخستینِ خود بازگشتند. سپس به من فرمود: «ای سلمان، از چه زمانی مرا به یاد داری؟»




