تصریح کرده است که آن «هاء»ِ کثیف است اشاره به حروفگراییِ باطنی، و «هاء» در اینجا به منزلهی «عَرَض» در برابرِ «جوهر» است. مقصودش از این سخن آن است که جسم در برابرِ لطافتِ روح و ماهیتِ نورانیِ آن ستبر و متراکم (کثیف) است، و اینکه روح درکناپذیر است؛ نه اینکه ستبری (کثافتِ) آن مانندِ ستبریِ دیگر اشیایِ غیر از آن باشد، زیرا آن جسم از نورِ نورِ روحِ «اسم» است که ریشهاش نورِ ذات است.
و سخنِ او که گفت: «فَهَوىٰ» (فرو افتاد): یعنی سقوط کرد و پایداری نکرد (تاب نیاورد).
و مثالِ آن، همچون نورِ ستارگان است هنگامی که خورشید بر آنها طلوع میکند؛ پس از دیدگان پنهان میشوند، در حالی که به همان حال در جایگاههایِ خود هستند و تغییری نکردهاند. و همینگونه است ظاهرِ «اسم» که همان جسمی است که «کوه» نامیده میشود، هنگامی که نورِ ذات بر آن تجلی مییابد، بر نورِ آفریدگان چیره میشود (فرا میگیرد)، پس پنهان میگردد و دیده نمیشود. پس گفته میشود: «همانا آن درهم کوبیده شد (تَدَکدَکَ)»، و نیز گفته میشود: «متلاشی شد و فرو افتاد»، و گفته میشود: «مدهوش (صَعِق) گشت».
و تمامِ معنایِ این لفظ همان است که در سخنِ پیشین آوردیم؛ چرا که بیگمان، نورِ ذات هنگامی که بر نوری که پایینتر از آن است تجلی یابد، آن نورِ پایینتر از دیدگانِ آفریدگان پنهان میگردد. و ما انشاءالله تعالی این موضوع را در بابِ بعدی به تفصیل بررسی خواهیم کرد. هرچند همین اندازهای که ذکر کردیم، برای کسی که در درونش




