پس شگفتیِ من از این روایتهایِ پلید، خِرَدهایِ تباه، و ذهنهایِ زنگارگرفته و تیره بسیار شد. و سپاسگزاریِ من نیز از خداوند، پروردگارِ جهانیان، بر حُسنِ تدبیر و کارِ زیبایش با من دوچندان گشت؛ پس حمد و شکر از آنِ اوست.
و به او آن شیخ گفتم: «ای مرد! خداوند تو را اصلاح کند، توفیق دهد و استوار گرداند. آیا تو از کسانی هستی که با من همعقیدهاند بر اینکه شیخِ ما خُصَیبی که خداوند قدسیتش بخشد تنها یک "قَمیص" (کالبد/مرحلهیِ بشری) بر عهدهاش باقی مانده بود که آن را در اَنطاکیّه سپری کرد و به آخرین درجهیِ ملحقشوندگان پیوست و با گروهِ رستگاران رستگار شد، و اینکه او قدس الله سره با نورِ خدا مینگریست؟»
پس گفت: «همهی اینها حق است.»
پس گفتم: «ای شیخ، خداوند تو را اصلاح کند. میخواهم برایم روشن سازی که فضل و برتریِ این مردی که با نور خدا مینگرد چیست؟»
پس گفت: «از نشانههایِ فضلِ او بر کسانی که در مرتبهای پایینتر از او هستند، این است که میداند در پشتِ دیوار چیست و مؤمن را از کافر، و نیکوکار را از بدکار (فاجر) بازمیشناسد.»
پس من لبخند زدم. او به من گفت: «لبخند میزنی؟!»
گفتم: «چگونه لبخند نزنم در حالی که تو گواهی میدهی که بزرگترین فرزندان شاگردانِ معنویِ شیخ و باسابقهترینِ آنان در "سَماع" فراگیریِ علومِ باطنی یعنی راستباش دِیلَمی در آتش است؛ آن هم پس از آنکه میدانی شیخِ او مؤمن را از کافر، و نیکوکار را از بدکار بازمیشناسد، و تمامِ اینها را با نگریستن به نورِ خدا میداند؟




