نمیرود، و هیچ مکانی از مکانها، و هیچ زمانی از زمانهایِ گذشته، و هیچ روزگاری از روزگارانِ سپریشده از او خالی نیست.
و از روزگارانِ پیدرپیِ جهانها، ادوار و اعصار از نو آغاز نمیگردد آغازی ندارد. از بین میبرد اما خود زوال نمیپذیرد، دگرگون میسازد اما خود دگرگون نمیشود. و به چشمانِ هر یک از رعیّت (آفریدگان) خویش هرآنچه بخواهد مینمایاند؛ پس اهلِ هر مرتبهای، او را به اندازهیِ توان، فراخورِ استحقاق و ساختارِ (شاکلهیِ) خویش میبینند. از این رو، هیچ دو نفری در نگریستن به او با یکدیگر برابر و یکسان نیستند، در حالی که او در ذاتِ خود همان است که هست.
و حقیقتِ اعتقاد این است که هیچکس جز او نمیداند که او چیست (لا یُعلَمُ ما هُوَ إلّا هُوَ). و همانا عالَمِ هستی (وجود)، دلالتِ او، رحمتِ او و حجتِ کوبنده (قاطعِ) اوست. و پیش از این نیز شواهدی از این دست گذشت که انوارِ بشارتبخشِ آن برای هر عارفِ اهلِ بصیرتی میدرخشد.
و حقیقتِ سخن در این باب و تحقیقِ آن، این است که «موجود» بر دو قسم است؛ و این بدان جهت است که موجود، یا از آن حیث که در نزدِ ذاتِ خویش است نه در نگاهِ اهلِ صفا و اهلِ تیرگی به هیچ روی قابلِ عدم (نیستیپذیر) نیست؛ و یا آنکه از آن حیث که هست، قابلِ عدم (نیستیپذیر) است.
پس آن موجودی که حقیقتِ آن از آن حیث که هست قابلِ عدم نباشد، همان است که «واجبالوجود بالذات» (واجبالوجود به ذاتِ خویش) نامیده میشود؛ و او همان




