آنان سرهایشان را بلند کردند.
مرد حِمیَری گفت: «با ایمانی درست و یقینی خالص گواهی میدهم که حقیقتاً حقیقتاً تویی آنکه منزّهی، به گفتار و راستی. تویی بلندمرتبهیِ بزرگ (العلی العظیم)، ولیِّ مؤمنان، هیچ معبودی جز تو نیست و پرستیدهشدهای غیر از تو وجود ندارد. پس بازگشت ما به سرزمین حِمیَر چگونه خواهد بود؟ و چگونه دوباره میتوانیم به سوی تو بازگردیم؟ که اگر ما را خانواده و کودکانی نبود، هرگز پیشگاه با عظمت، شریف و مقدس تو را ترک نمیکردیم.»
مولا ( -عَزَّ عَزُّهُ- ) به او فرمود: «همانا خداوندِ (سبحانه و تعالی)، آنچه را از شما دور بود برایتان نزدیک ساخت، و آنچه را او برایتان آسان گرداند، هرگز بر شما دشوار نخواهد شد»1
قیس بن ورقه گفت: به خدا سوگند ما در همین احوال بودیم که ناگاه هیاهوی مردم را بر درِ مسجد شنیدیم؛ و همچنین صدای نالهی شتران، شیههی اسبان، بعبع گوسفندان و سروصدای چهارپایان را.
مردم گفتند: «این سروصدا و هیاهو چیست؟» پس به سوی در شتافتند، و ناگاه با خانوادههای تمامیِ آن نفراتِ حِمیَری، همراه با کودکان، مردان و تمامِ اموالشان روبهرو شدند!




