آنچه میشناسیم و از آنچه تنها نامش را شنیدهایم پدیدار گشتند. و فضاهایِ بازِ شهرها را یکی پس از دیگری دیدیم، تا آنجا که هیچ مکانی در زمینها نماند مگر آنکه از آن صندوقچه آشکار شد!
و خلایق نگاه میکردند و با چشمانی خیره و سرگردان مبهوت مانده بودند؛ برخی از آنان بیهوش شده و با صورت به زمین افتادند، و برخی چنان مبهوت شدند که عقلشان پرید، خِرَدهایشان زایل شد و فهمشان از دست رفت.
پس مولا ( -عَزَّ عَزُّهُ- ) فرمود: «ای برادر حِمیَری، آیا دوست داری چیزی غیر از آنچه دیدی از این صندوقچه به تو نشان دهم، که نه تو و نه هیچکس از جهانیان و تمامیِ آفریدگان، طاقتِ تحملِ دیدنِ آن را ندارد؟ اما من به تو، قومت و حاضران، تنها آن مقداری را نشان میدهم که تابِ تحملش را داشته باشید.»
سپس مولا ( -عَزَّ عَزُّهُ- ) فرمود: «ای قومِ عاد! ای قومِ ثمود! ای قومِ فرعون!»
به خدا سوگند، هنوز سخنِ مولا به پایان نرسیده بود که قوم عاد، قوم ثمود، قوم فرعون، قوم هامان، قوم قارون، قوم شدّاد بن عبّاد، نمرود بن کنعان و دیگر دشمنان و مدعیانِ همتاییِ با خدا از آن آشکار شدند؛ در حالی که به سختی در غل و زنجیر، و با دستوپای بسته و در بند بودند.
آنان با همان ذات و کالبدهایی که در روزگارِ خود داشتند ظاهر شدند و زاری میکردند، فریاد میکشیدند، میگریستند و با ناله، شیون، اندوهِ طولانی و فریادِ واویلا ندا سر میدادند.




