در همین سرگردانی بودم که ناگهان در بر من نمایان شد و آن در همین است پس آن را با نشانهای علامتگذاری کردم؛ و به خدا سوگند این دقیقاً همان در است و هیچ تغییری نکرده است.
گمان میکردم که دیگر به گمشدهام نمیرسم، اما چند گامِ کوتاه برداشتم که ناگاه دیدم حیوانِ گمشدهام ایستاده و در حالِ چریدن است. پس خداوندِ سبحان را شکر و سپاس گفتم و با خود گفتم: «خداوند بازگشتم را نزدیک و راهِ برگشتم را آسان ساخت.»
سپس برگشتم تا در و مکانی که از آن خارج شده بودم را پیدا کنم، اما آن را ندیدم و صبح فرا رسید. به اطراف نگریستم و دیگر هیچیک از چیزهایی که دیده بودم را ندیدم؛ و از مادهشترم نیز هیچ خبری نیافتم و ردپایی از او به دست نیاوردم.
اما اکنون، به پروردگارِ کعبه سوگند، او مادهشترِ گمشده بدونِ هیچ شکی در همین صندوقچه (عَیبَه) است! و من به خوبی میدانم که بر چنین قدرتی، هیچکس جز خدایِ آسمانها و زمین توانا نیست.»
پس مولا (عزّ عزه) لبخندی زد و فرمود: «ای قیس، صندوقچه را باز کن.»
قیس گفت: به خدا سوگند، از آن صندوقچه مکانی پس از مکانِ دیگر، سرزمینی پس از سرزمینِ دیگر، شهرهایی پس از شهرهایِ دیگر، ولایاتی پس از ولایاتِ دیگر، خانههایی پس از خانههایِ دیگر، روستاهایی پس از روستاهایِ دیگر، و مردمی پس از مردمِ دیگر نمایان شد که گروهگروه و کاروانکاروان در حرکت بودند.
و همچنین شهرها، روستاها، زمینها، دشتهایِ پهناور، بیابانها، شورهزارها، جانورانِ وحشی، چهارپایان و انواعِ آفریدگان در ترکیبها و صورتهایِ گوناگون از




