مكتبة كتيبة محمّد بن نصير Muhammad bin Nusayr's Library Bibliothèque de Muhammad bin Nusayr کتابخانه کتیبه محمد بن نصیر

مَكْتَبَةُ كَتِيبَةِ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرٍ

کتاب هـدایه المسـترشـد و سـراج المـوحـد - ابی صالح الدیلمی

تصفّح
سحب للأسفل
الصفحة 146 من 282

«پس تو در بیانِ آن بر من پیشی گرفتی.»

سپس گروهِ حاضران از فقیهانِ عراق، کوفه، بصره و اهلِ اقلیم بابل گفتند: «ای برادر حِمیَری، آیا پیش از این زمان آن را دیده بودی؟»

گفت: «آری، چنین است؛ در یکی از شب‌ها حیوانی از من گم شد و من در حالی که در سرزمینِ نَجد بودم، ردِ پا و صدا را پی گرفتم. پیمودنِ بیابان بر من طولانی و طاقت‌فرسا شد، تا جایی که از جانِ خود و یافتنِ گمشده‌ام ناامید شدم. در این حال بودم تا آنکه درّه‌ای بر سرِ راهم نمایان شد، پس از آن بیرون آمدم و به سرزمینی وسیع و دلگشا فرود آمدم.

ناگاه با بنایی درخشان و نورهایی ساطع روبه‌رو شدم؛ با چراغ‌هایی فروزان، پرندگانی که سوت می‌زدند و آواز می‌خواندند، صدایِ خش‌خشِ برگِ درختان و زمزمه‌یِ آب‌ها. پس به آن سو روانه شدم، و بوهایی چون مشکِ ناب، عطر و عنبر به مشامم رسید که تمامِ قلبم را تسخیر کرد. پیوسته به راهِ خود ادامه دادم تا به بنایی از طلای سرخ رسیدم که با مروارید و یاقوت‌هایی به درشتیِ تخمِ شترمرغ مرصّع (نگین‌نشان) شده بود؛ و اینک آن شهر در حضورِ شماست!»

و در همین حال، تمامیِ کسانی که در مسجد بودند، از رایحه‌یِ مشک، عنبر و سایرِ عطرهایِ خوش چنان مدهوش شدند که از مدهوشیِ بارِ اول بسیار شدیدتر و عظیم‌تر بود؛ تا جایی که بینی‌ها، گلوها و سینه‌هایمان از آن عطر پر شد.

و ناگاه دیدیم گوهرهایی به درشتیِ تخمِ شترمرغ با زنجیرهایی از طلا بر بلندی‌های آن شهر و کاخ‌ها آویزان است؛ و این‌ها همان بوستان‌ها، باغ‌ها، کاخ‌ها، ایوان‌ها و دیگر

الصفحة 146 من 282