امیرالمؤمنین ( -عَزَّ عَزُّهُ- ) فرمود:
«من از او روحش، جانش، دانشش، اسبش، قاطرش، الاغش، مادهشترش، شمشیرش، زرهش، پیراهنش، عمامهاش، بُردهاش (عبایش)، انگشترش، عصایش، حجرهاش (اتاقش)، "فدکِ عَوالی"، و آنچه را خداوند برای او قرار داده بود که همان یکپنجمِ دنیا (خُمسِ دنیا) و گسترهیِ میانِ صَنعا تا هَجَر است به ارث بردم.»
مرد حِمیَری گفت: «پس آن میراث کجاست ای امیرالمؤمنین؟»
فرمود: «در این صندوقچه (عَیبَه) است ای برادر حِمیَری.»
پس مرد حمیری و قوم او و تمامی حاضران در پیرامونش از سرشناسانِ اصحاب رسول خدا (جلّ ذکره)، پیشگامان اسلام و اهل کوفه مبهوت ماندند. همگی در بهت و حیرت به امیرالمؤمنین ( -عَزَّ عَزُّهُ- ) مینگریستند و به یکدیگر نگاه میکردند؛ و عالمانِ اهل عراق، کوفه و بصره سرگردان و حیران ماندند.
پس مرد حمیری گفت: «به ما گفته شده بود که در شما شوخطبعی هست ای مولای ما، اما آیا اکنون زمانِ آن است؟»
مولا ( -عَزَّ عَزُّهُ- ) به او فرمود: «آیا این کار را بزرگ میشماری ای حِمیَری؟» مرد گفت: «نه، ای مولای ما.»
پس مولای عزیزتر و اعظمِ ما فرمود: «ای قیس، صندوقچه را باز کن.»
پس آن را باز کرد. نخستین چیزی که از آن نمایان شد، شخصِ رسولِ اجل، محمد، با همان هیئت و ظاهرِ خویش بود. به خدا سوگند هیچکس به هیچ وجه و دلیلی در او شک نکرد؛ در حالی که او پیامبر به پروردگاریِ (ربوبیتِ) وی گواهی میداد، مقامِ




