با خود گفتم: «این همان کسرایی است که مولایم به من نشان داد، و این هم بیشک همان "دومی" است که در این مکان تنها مانده است.»
من همچنان به آن دو مینگریستم تا آنکه تغییرِ حال یافتند و به صورتِ دو فیل درآمدند؛ پس یکی از آن دو به دیگری حملهور میشد و با نیشِ (عاجِ) خود به او ضربه میزد و با سر به او شاخ میزد. و دیگری نیز با رفیقِ خود همانگونه میکرد تا آنکه یکی، دیگری را میکشت.
سپس آنکه کشته شده بود، دوباره زنده میشد و به سوی قاتل میشورید و پیوسته با همان رفتارها به قصدِ او میآمد تا او را بکشد، همانگونه که او را کشته بود.
بارها و بارها این صحنه را از آن دو دیدم و آنان هرگز از این کار جدا نمیشدند. من همچنان به آن دو مینگریستم تا آنکه مولایم مرا ندا داد: «ای جابر!»
عرض کردم: «لبیک ای سرور من.»
فرمود: «این راه و رسمِ (عادتِ) همیشگیِ آنان است؛ این کار را انجام میدهند و بدان عذاب میشوند تا زمانی که خلافت و فرمانروایی از فرزندانِ "عبدِ شمس" (امویان) خارج گردد.»
جابر گفت: پس سجدهکنان به سوی مولایم روی آوردم و به او عرض کردم: «ای مولای من، بندهات جابر چه بار سنگینی را تحمل کرد! همانا این امری بسیار عظیم است.»
فرمود: «تا آنکه حق از باطل، و پلید از پاکیزه آشکار و متمایز گردد.»
سپس فرمود: «ای جابر، سرت را بلند کن.»




