سرم را بلند کردم، ناگاه دیدم او به همان حالتی است که در آغاز من و او بودیم (به حالت عادی بازگشته بود).
پس عرض کردم: «ای سرور من، قدرت از آنِ توست؛ چه زود است اراده و فرمانِ تو!»
فرمود: «ای جابر، اکنون رازِ کِسری و آنچه بر او گذشت و هلاکتش را که در پیِ آن وقایع بود و آنچه را دیدی، برایت فاش میکنم.
و آن هلاکت زمانی بود که "دومی" او را گمراه ساخت و برایش چنین مقدر گشت که پادشاهیاش از میان برود؛ و آنجا در آن صحنه او همان "دومی" است که لعنت خدا بر همگیشان باد.»
سپس مولایم فرمود: «ای جابر، به سمتِ چپِ خود بنگر.»
نگریستم، ناگاه در آنجا دریایی عظیم دیدم که مرا به هراس انداخت و از عظمتِ آن بیتاب گشتم.
فرمود: «آرام باش ای جابر؛ این دریایِ هند است و این سرزمینِ هند است که در میانهی آن قرار دارد.»
پس شهرهایِ بسیار، و معدنهایی از هر نوع در زمین نگریستم، و جزایری را دیدم که در آنها گیاهان و درختانی بود که هرگز مانندشان را ندیده بودم. و ناگاه در آنجا فیلها و جنبندگانی غریب و اسبانی با ظاهرِ شگفتانگیز دیدم.
به کسری نگریستم، دیدم که در یکی از آن جزایر در کنارِ درختی ایستاده است، و ناگاه "دومی" را دیدم که همانندِ او در کنارِ درختِ دیگری در همان جزایر ایستاده است.




