خواستم که در بکوبم، پس امیرالمؤمنین ( -عَزَّ عَزُّهُ- ) مرا ندا داد: «ای پسر عازب، به خانه درآی.»
پس داخل شدم و دیدم که ایشان در میانهیِ خانه هستند و پیشِ رویشان صحیفههایِ (نوشتههایِ) بسیاری است که در آنها مینگرند. پس چون ایستادم، با خود گفتم: «اگر امام به من فرمان دهد که در این صحیفهها بنگرم، هرآینه خواهم نگریست.»
پس سرِ خود را به سوی من برآورد و به من فرمود: «ای پسر عازب، بنگر.»
پس نگریستم و دستم را به سوی صحیفهها بردم، پس گشوده شدند و ناگهان دیدم در آنها خُلقوخوی من، آفرینش (پیکرِ) من، اجل (پایانِ عمرِ) من، روزیام و کردارم از روزی که زاده شدهام تا همان لحظه ثبت است. پس لرزه بر اندامم افتاد و سرم از شدت حیرت باد کرد، پس آنها را از دستم انداختم و با خود گفتم: «اگر امام به من فرمان دهد که برای بارِ دوم در این صحیفهها بنگرم، هرآینه خواهم نگریست.»
پس به من فرمود: «ای پسر عازب، بنگر.»
پس دست بردم و صحیفهها را زیر و رو کردم و صحیفهیِ دومی را برداشتم، و ناگهان دیدم در آن نیز همانندِ قبلی است. پس هوش از سرم پرید و آن را بر زمین انداختم و ساعتی (لحظهای) درنگ کردم و در دلِ خود گفتم: «اگر امام به من فرمان دهد که برای بارِ سوم در این صحیفهها بنگرم، هرآینه خواهم نگریست.»
پس به من نگریست و فرمود: «ای پسر عازب، بنگر.»




