(ارّهمانند) و منقار؛ و رنگهایی گوناگون که نه شمارشان به حساب میآمد و نه دانشی بر آنان احاطه مییافت.
در این حال، ناگاه نگریستم و کسریٰ را دیدم که مدهوش و صاعقهزده بر چهره افتاده و هرمز نیز در سجده است؛ و مولایم را در همان صورتی دیدم که پیشتر برایم وصف کرده بود؛ همان صورتی که پادشاه هند را بدان نعت کرده بود. بر او جامه هایی از حریر سرخ بود، و بر سرش تاج و اکلیلی مرصع به گوهر داشت؛ کمربندی از گوهر بر میان بسته، نیزهای در دست داشت و بر فیلی اَشهب (خاکستریرنگ) سوار بود.
چشم گرداندم و در هیچیک از اقطار زمین چیزی ندیدم مگر آنکه از هندیان در آن حال و صورت پر شده بود. مولایم بر لبهی آن برکه نشسته بود، در حالی که برکه لبالب از آب بود و بر آن اسبابِ زینت و انواع جامهها و زیورها و نگارهها و ابزارها نمایان بود.
در دل خود گفتم: «بزرگ است مولای من! همین لحظه من و مولایم در این جایگاه تنها بودیم و اینجا خالی بود و احدی در آن نبود؛ نه در این برکه آبی بود و نه این ابزارها بر آن؛ و او داشت برای من حکایت آنچه را که در این مکان بر کسریٰ گذشت شرح میداد تا آنکه به پایانِ سخن رسید؛ سپس آنچه را برایم حکایت کرده بود، بعد از آن سخن، به صورت عینی به من نشان داد و فرمود: چنان و چنان بود.»
پس او کسریٰ و هرمز را به من نشان داد و خود همان مردِ هندی شد که نزدِ کسریٰ آمده بود. از این شکوه به سجده افتادم و میگفتم: «العفو، العفو ای مولای من!»
پس مرا ندا داد: «ای جابر، سرت را بلند کن.»




