ای جابر، به خدا سوگند؛ هنوز سخن هرمز با کسری به پایان نرسیده بود که کسری به سمت راست خود نگریست، ناگاه دید که دخمهها به همان حالِ نخستینِ خود ظاهر گشتند و لبالب از پیکرها هستند، چنانکه حتی یک نفر از آنان مفقود نشده بود.
پس شروع کرد به گشتن در میان آنها و پیکرِ مردی را پس از مردی دیگر مینگریست و او را میشناخت؛ سپس به گروهِ هندیان مینگریست و همان شخص را میدید که با همان چشم و نام و کالبد در میان لشکریان ایستاده است! در آن هنگام کسری مبهوت و صاعقهزده گشت و در دم، بیهوش بر زمین افتاد؛ و هرمز به خاطر عظمتِ آنچه آن پادشاه آشکار کرده بود، سجدهکنان بر خاک افتاد.
سپس مولایم به من فرمود: «ای جابر، اگر دوست داری آن را با چشمِ خود ببینی و بدانی چگونه بود، آن را به تو نشان دهم؟»
عرض کردم: «ای سرور من، با تفضلی که بر بندهات جابر داری و نعمتی که بر او ارزانی داشتی؛ همانا همواره ابرهای احسانت بر او سایه افکنده و لطایفِ صُنعت او را در بر گرفته است. پس او را به برپاییِ شکر و گزاردنِ حمد در پیشگاهت توفیق ده.»
پس مولای ما ( -عَزَّ عَزُّهُ- ) فرمود: «ای جابر، بنگر.»
پس به پیشِ رویم نگریستم، ناگاه خود را در آن سرزمین و بیابان یافتم که از لشکری عظیم پوشیده شده بود و همگی هندی بودند و من پیش از آن، آنان را معاینه نکرده (به چشم ندیده) بودم و احدی از ایشان را ندیده بودم؛ آنها بر مَرکبهایی از صنفها و گونههای مختلف سوار بودند که هرگز مانندشان را ندیده و نشنیده بودم؛ از فیلها گرفته تا موجوداتی به صورت پرندگان، دارای بالها، دست و پا، سُم، چنگال، دندانه




