پس کسری شروع کرد به سخن گفتن با او به زبانِ پارسی، و احوال و اموری را که تنها خود میدانست برای او بازگو کرد؛ و «شاه» نیز به زبانِ پارسی پاسخ او را میداد و آنچه را پیشتر در آن بود و با او گذشته بود، برای کسری یادآوری میکرد.
کسری تمام آنچه او میگفت را بازمیشناخت، تا آنکه برایش قطعی گشت که او بیشک همان شخص است. پس به او گفت: «فلانی و فلانی چه کردند؟» و شروع کرد به نام بردن از پارسیانی که همانندِ او هلاک شده بودند.
آن پیشکار (قهرمان) به او گفت: «همانا آنان در برابرِ تو ایستادهاند؛ هر کدام را که میخواهی صدا بزن تا پاسخت دهند.» کسری چنین کرد و شروع کرد به فراخواندنِ آنان؛ و آنان یکی پس از دیگری و گروه گروه پاسخش را میدادند. هر یک پاسخ میداد و پیش میآمد تا در برابرش بایستد و با زبانِ خویش با او سخن بگوید. کسری از حال و روزشان میپرسید و اینکه چگونه «هندی» شدهاند.
همگی میگفتند: «ای کسری، مگر نه این است که تو خود چنین کردی؟ و همانا کار، کارِ این پادشاهی است که با چشمِ خود میبینی؛ فهمِ تو او را درک نمیکند و دانشت بر او احاطه نمییابد. پس ای کسری، از او بر حذر باش، مبادا تو را در جایگاهی که ما هستیم فرود آورد، که در آن صورت تو نیز همانندِ ما خواهی شد و پادشاهی و بزرگی و نام و آوازه را از دست خواهی داد.»
چون کسری این صحنه را دید، در کارِ خویش سرگردان گشت و رو به هرمز کرد و گفت: «چگونه میتوانیم از آنچه در این مکان بر ما فرود آمده است (گریبانگیرمان شده) رهایی یابیم؟»




