«همانا به من خبر رسیده است که تو هر ساله به این مکان میآیی و چنین و چنان میکنی، و ملتهایی از مردم را در اینجا به نابودی کشاندی؛ و تو در این کار مقصودی داری و میخواهی بدانی و ببینی بر سرِ آنان که گذشتند و هلاک شدند چه آمده است. آیا چیزی از این بابت دریافتهای؟»
کسریٰ به او گفت: «ای پادشاه، هیچکس به سوی ما بازنگشت و کسی را بازگشتی نبود تا بدانیم آنچه درباره جهان دیگر پنداشتهایم چیست و به سوی چه چیزی روانه هستیم.»
پس آن هندی به او گفت: «آیا کسی از آنان را که به دستِ تو در این جایگاه هلاک شدهاند، میشناسی؟»
کسری به او گفت: «آری، در میانِ هلاکشدگان، از بزرگانِ مملکت تا خُردان، کسی نیست مگر آنکه من او را و نامش را و نامِ پدرش را میشناسم.»
هندی به او گفت: «پس کسی را که میشناسی به نام صدا بزن؛ اگر زنده باشد پاسخت میدهد و اگر زنده نباشد، پاسخت نخواهد داد.»
کسری به او گفت: «ای پادشاه، چگونه او را فرا بخوانم در حالی که او موجود (حاضر) نیست؟»
هندی به او گفت: «وای بر تو ای کسری! به این پادشاهیِ بزرگ و این رتبهیِ والا رسیدی و هنوز نمیدانی که کسی را به نام نمیخوانند مگر آنکه موجود و قابلِ مشاهده باشد؟ پس هرگاه موجود و قابلِ رؤیت نباشد، سزاوار نیست که به نام خوانده شود؛ و اگر خوانده شود، این کار بازی و ریشخند است.»




