پادشاه بر اساس رأیِ خویش بازگشت و به من فرمان داد تا مردم را بازگردانم و او به مقصود و آرزوی خود رسیده است.»
سپس پادشاه رو به هرمز کرد و گفت: «وای بر تو ای هرمز، میخواهم در آنچه از تو میپرسم مرا یاری دهی.»
هرمز به او گفت: «پادشاه هر چه میخواهد بگوید.»
پادشاه گفت: «من و تو به سوی آن برکه (استخر) میرویم و بر آن دخمهها (ناوسها) که اجسادِ هلاکشدگان در آن جمع شده است میایستیم؛ پس به آنان بنگر و هلاکشدگان را ببین، شاید که از آنان پند گیرم.»
آن دو به راه افتادند تا به آن جایگاه رسیدند. چون در آنجا ایستادند، به سواری نگریستند که با ساز و برگ و تجهیزاتی که هرگز مانندش را ندیده بودند، به سوی آنان میآمد
چون آن سوار به آنان نزدیک شد، در او خیره شدند؛ ناگاه دیدند که او مردی هندی است و بر فیلِ خاکستریرنگی (اَشهب) سوار است. بر تنِ او قباهایی (قراطق) از ابریشمِ سرخ بود و زرهِ جنگی بر تن داشت. بر سرش اکلیل و تاجی از طلا بود که با انواع مروارید و گوهر مرصع گشته بود؛ چنانکه اگر کسی تنها یک دانه از آن مرواریدها یا گوهرها را برمیداشت، مانندش در تمامِ دنیا یافت نمیشد. کوچکترینِ آن مرواریدها به اندازهی تخمِ شترمرغ بود. و او کمربندی (منطقه) همانندِ آن اکلیل و تاج بر کمر بسته بود. او قامتی غولپیکر (مانندِ قومِ عاد) داشت و در دستش نیزهای (حربه) بود. او آمد تا آنکه در برابرِ آن دو ایستاد.




