و همانا من دانستم که آنان پس از مدتی به حالتِ زندگی بازمیگردند و تا مدتی در خانهها و بازارهایشان دیده میشوند و سپس ناپدید میگردند. من نیز گمان بردم و در تمامِ این سالها این کار را با این مردم انجام دادم و در این راه که برایت گفتم، خود را به رنج افکندم؛ و تمامِ اینها برای آن بود که کسی از هلاکشدگان را ببینم که بازگشته است، تا از او دربارهی حالی که یافته بپرسم
بپرسم که فرجامش چگونه بود؟ و کیست آنکه او را بازگردانده است؟ و راه و رسمِ آن آغازِ دوباره و طعمِ آن چگونه بود؟ و فرود آمدنش کجاست؟ و به چه چیزی درمیآید و از چه چیزی خارج میشود؟ تمامِ اینها برای آن است که چیزی ببینم. ای هرمز، مقصود و مرادِ من در آنچه انجام دادهام، جز همان نبود که به تو گفتم. پس اگر نزدِ تو خبری از این بابت هست، مرا آگاه کن و بدان آشنایم ساز.»
هرمز گفت: «ای پادشاه، در میانِ آنچه به تو رسیده، کدامیک در دانش دیرینهتر و پیشروتر است؛ آنچه از پادشاهانِ اکاسره (ایرانی) شنیدهای یا آنچه اکنون دربارهی هند برایم گفتی؟»
کسریٰ گفت: «نه، بلکه آنچه از هند رسیده؛ چرا که آنان حکمتِ والاتر و بصیرتِ راستینتری دارند.»
هرمز به او گفت: «ای پادشاه، همانا اهلِ هند بودند که آسمان را برافراشتند، فلک را پیمودند، برجها و جایگاههای خورشید و ماه را اندازه گرفتند و ستارگان را نظم بخشیدند؛ و نحس را از سعد، و آنچه را در جهان از سالی به سالِ دیگر رخ میدهد، دانستند.»




