انوشیروان در این جایگاه میایستاد. و هنگامی که در روزِ مشخصی از سال با اهلِ مملکتِ خویش به سویِ آن سوار میشد روزی که در این ایوان فرود میآمد تا روزی همانندِ آن در ماه و سالِ آینده فرمان میداد و مردمان از اهلِ مملکتش را گرد میآورد تا در آن روز به نزدش حاضر شوند. و آب را در این برکه رها میساخت و به آنان فرمان میداد تا خود را در آن بیفکنند. پس هر انسانی لباسهایی را که بر تن داشت به دور میانداخت و خود را در آن برکه میافکند، و مردم یکی پس از دیگری به دنبالِ هم روانه میشدند. و او تمامِ این کارها را هر ساله انجام میداد.
و در آن سال، جمعیتِ بسیاری در این برکه غرق شده و به هلاکت میرسیدند. و هرگاه مردی از آن رهایی مییافت و با چنگ زدن به کنارههایِ برکه از غرق شدن نجات پیدا میکرد، او را میپذیرفت و بر او و سوارانش خلعتی میپوشاند، و او را از نزدیکان (خواص) و کارگزاران (پیشکاران) و سوارانِ (اساوره) خویش قرار میداد و او را «نورشان» مینامید.
پس چون روزِ کوچ کردنِ (بازگشتِ) او فرا میرسید، فرمان میداد تا مروارید و گوهر و نقره (لُجین) و طلایِ ناب (تِبر) بیاورند و از تمامِ کنارههایِ برکه در میانِ آن پراکنده سازند (فرو ریزند)؛ پس در آن روز نیز، همانندِ سایرِ کسانی که در آن هفته (یا آن جمعیت) از مردم به هلاکت رسیده بودند، عدهای هلاک میشدند.
او هفت سال بر این منوال ادامه داد و جمعیتِ عظیمی را نابود ساخت؛ و نزدیک بود که مملکتِ او از دهقانان، کارگزاران، کاتبان، فرماندهان، بزرگان، موالی و سربازان خالی شود.




