فَلَمَّا هَمَّ بِالِانْصِرَافِ قَالَ لَهُ مَوْلَانَا أَمِيرُ المُؤْمِنِينَ -عَزَّ عَزُّهُ- : اعْلَمْ أَنَّ الطَّرِيقَ بَعِيدٌ، وَالخَوْفَ شَدِيدٌ، فَادَّخِرْ لَكَ زَادًا يَنْفَعُكَ يَوْمَ مَعَادِكَ.
فَقَالَ السَّائِلُ: قَدِ ادَّخَرْتُ زَادِي يَا مَوْلَايَ: وَلَايَتَكَ، وَصِدْقَ اسْتِلْحَاظِ وِقَايَتِكَ، وَالِاسْتِظْلَالَ بِكَهْفِ حِمَايَتِكَ يَا مَوْلَايَ.
و چنان بود که روزی در مسجد رسول خدا که شکوهش فزون باد نشسته بود، که ناگاه مردی از اولیا و دوستانش بر او در آمد؛ او در پیِ پاسخِ پرسشهایی بود که بدو رسیده بود. چون پاسخ را شنید، چنین پنداشت که به «علم الله» که همان علمِ غایی است، دست یافته است.
پس چون قصد رفتن کرد، مولایمان امیرالمؤمنین که شکوهش فزون باد به او فرمود: «بدان که راه بس دور است و بیم و هراسِ آن بسیار؛ پس برای خویش زادی بیندوز که در روزِ معاد تو را سود بخشد.»
سائل گفت: «ای مولای من، من زادِ خویش را اندوختهام: و آن ولایتِ توست، و نگریستنِ صادقانه به ریسمانِ نگاهبانیات،و پناه جستن در سایهسارِ کهفِ حمایتت، ای مولای من.»
قَالَ لَهُ مَوْلَانَا -عَزَّ عَزُّهُ- : نِعْمَ مَا ادَّخَرْتَ، غَيْرَ أَنَّهُ لَا بَأْسَ عَلَيْكَ أَنْ تَعْرِفَ شَيْئًا مِنْ مَعْرِفَةِ مَوْلَاكَ، تَخْلُصُ بِهِ فِي الدُّنْيَا، وَتَسْتَعِيذُ بِهِ مِنَ العُقُوبَةِ؛ فَلَا تَظُنَّ أَنَّكَ وَصَلْتَ




