پس از او سپاسگزاری کردم و به خانهام بازگشتم. باروبنهی سفر را بستم و کارهایم را برای رفتن سامان دادم و به دنبال کسی گشتم تا وصیت خویش را به او بسپارم؛ پس خبری را که پیشتر شنیده بودم به یاد آوردم:
عَنْ السَّيِّدِ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُفَضَّلِ -إِلَيْهِ التَّسْلِيمُ- أَنَّهُ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ مَوْلَايَ جَعْفَرَ -عَزَّ عَزُّهُ- إِذْ أَتَاهُ رَجُلٌ فَقَالَ لَهُ: يَا مَوْلَايَ إِنِّي لَأَظُنُّ أَنَّ نُقْلَتِي قَدْ قَرُبَتْ فَإِلَى مَنْ أُسْنَدُ إِلَيْهِ وَصِيَّتِي؟ فَقَالَ لَهُ: إِلَى مَنْ كَمُلَتْ دِيَانَتُهُ وَظَهَرَتْ مُرُوءَتُهُ وَبَانَتْ قَنَاعَتُهُ وَصَحَّتْ أُبُوَّتُهُ وَصَفَتْ أُخُوَّتُهُ.
از سید محمد بن مفضل (که درود خدا بر او باد) روایت است که گفت: نزد سرورم جعفر (عزتش والاست) بودم که مردی نزد ایشان آمد و عرض کرد: «ای سرور من، گمان میبرم که زمان مرگ من نزدیک شده است؛ پس وصیت خویش را به چه کسی بسپارم؟»
امام به او فرمود: «به کسی که دینداریاش کامل گشته، جوانمردیاش آشکار شده، قناعتش پدیدار گشته، پدریاش (شفقت پدرانهاش) درست و برادریاش پاک و باصفا باشد.»
پس در اندیشه خود مردی را به یاد آوردم که در هر سال یک بار به دیدار من میآمد و گمان میکردم که او از اهل سیادت و بزرگی است؛ و در او چنان فضل و علم و




