«بتپرست ادامه داد: او میفرمود: "فلانی آن را دزدیده و در فلان جا پنهان کرده است." همراهان آن مرد میرفتند و مالِ سرقت شده را دقیقاً همانگونه که او گفته بود، مییافتند. سپس سارق را میآوردند و او اعتراف میکرد و آن شخص دستش را قطع میکرد؛ تا جایی که مردم از ترس قطع دست و رسوایی، دیگر دست به سرقت نمیزدند.
مرد دیگری نزد او میآمد و میگفت: "پدرم (یا برادرم یا یکی از نزدیکانم) کشته شده و نمیدانم چه کسی او را به قتل رسانده است." او میفرمود: "فلانی او را کشته و فلان چیز را از او برداشته است." پس قاتل را میآوردند و او به گناه خود اقرار میکرد؛ آنگاه آن شخص، قاتل را میکشت یا به دار میآویخت و بدین ترتیب مردم از قتل و خونریزی بازایستادند.
مردی میآمد و میگفت: "این همسر من است که بدون نزدیکی با من باردار شده؛ ما را آگاه کن که چه کسی او را به فساد کشانده است." او شخص فاسد را معرفی میکرد، آن فرد را میآوردند و اعتراف میکرد و آن شخص حدّی را که سزاوار فعل او بود بر او جاری میکرد؛ پس مردم از زنا و دیگر تباهیها دست کشیدند.




