«آن مرد بزرگمنش ادامه داد: از سروران ما اهلبیت -عَزَّ عَزُّهُ- روایت شده است که: "ناشناس انگار شناختِ کسی را که میشناسی، تا برایت درست و محقق شود شناختِ کسی که او را نمیشناسی."
سپس مُهر نامه را گشود و آن را خواند، مرا به خود نزدیک کرد و به سینه چسباند و میان دو چشمم را بوسید. او به من وعده داد که مرا به آنچه برایش آمدهام برساند. یک سال کامل در حضورش در خانهاش ماندم؛ او در این مدت همواره به من وعده میداد و برایم از اخبار سرورانمان اهلبیت -عَزَّ عَزُّهُ- روایت میکرد.
هنگامی که وقت حج فرارسید، با او خلوت کردم، پاهایش را بوسیدم و گفتم: "ای سرور من، فدایت شوم! اگر میدانی من شایستگی آنچه را از شما طلب کردهام دارم، پس در حق من تعجیل کن؛ چرا که قلبم به غایت مشتاق و وابسته به این معرفت است. بر من منت گذار و سبب نجات و زندگی معنوی من باش."
فرمود: "همراه حاجیان سفر کن و من برایت نامهای به همان کسی که از نزدش آمده بودی مینویسم و به او اجازه میدهم که با تو در آن باب سخن بگوید." دستش را بوسیدم و از او سپاسگزاری کردم. او نامهای برایم نوشت، آن را مُهر کرد و در کنار همان نامهای که من برایش آورده بودم قرار داد و در آن نامه نوشت: "هر کس مؤمنی را بشکند، جبران کردن آن بر عهده اوست."




