نگاهی به عنوان آن انداخت و ناگهان نامه را از دستش پرتاب کرد! بر من فریاد زد و با تندی مرا راند و گفت: این نامه از کسی است که نه او را میشناسم و نه او مرا میشناسد، و تو مردی فریبکار هستی!
نامه را برداشتم و در حالی که گریان و سرگردان بودم و نمیدانستم چه کنم، از نزد او خارج شدم. مردی از کسانی که نزد او بودند به دنبال من آمد، مرا به منزلش برد، به حالم رسیدگی کرد و زخمی را که بر سرم بود درمان نمود تا بهبود یافتم. هرگاه با او خلوت میکردم، با دقت جویای ماجرا و خبر من میشد؛ پس من او را از کارم آگاه کردم و دو ماه کامل نزد او ماندم.
وقتی جراحتهایم به کلی خوب شد، مرا به خود نزدیک کرد و جایگاهم را بالا برد. سپس نامه را خواست؛ آن را با دست راست گرفت، بر چشمانش نهاد و گفت: همانا این نامه نزد من بسیار عزیز و بزرگ است؛ و من آن را از روی خواری و بیاحترامی پرتاب نکردم، بلکه بر اساس این خبر (روایت) که رسیده است، تأویل (و عمل) کردم که:
عَنْ مَوَالِينَا أَهْلِ الْبَيْتِ -عَزَّ عَزُّهُمْ- وَهُوَ: أنْكِرْ مَعْرِفَةَ مَنْ تَعْرِفْ حَتَّى يَصِحَّ لَكَ مَعْرِفَةُ مَنْ لَا تَعْرِفُ.




