به او گفتم: «این کارِ تو خطا و بدگمانی به خدا بود؛ همین ساعت برو و مال را تقسیم کن و حتی یک دانه (یک درهم) از آن را شب نزد خود نگاه مدار.» وکیل رفت و باقیماندهی مال را تقسیم کرد و در حالی که نیمی از شب گذشته بود نزد من آمد.
ناگاه فرستادهی سلطان نزد من آمد و مرا فراخواند. پس عطری طلبیدم و خود را خوشبو کردم و رو به قبله دو رکعت نماز گزاردم و سپس به سوی او رفتم. چون سلطان مرا دید، بر پاهای خویش ایستاد و به سوی من آمد و دستم را گرفت و بوسید و بر چشمانش نهاد. مرا برد و در جایگاه خویش نشانید و به نیکوترین وجه پوزش خواست. سپس دستور داد خلعت (جامهی) زیبایی آوردند و بر من پوشاند و دستور داد مالی را که از من گرفته شده بود، پیش رویم نهادند.
و دستور داد مردی را که علیه من سخنچینی کرده بود حاضر کنند؛ چون حاضر شد، دیدم او از کسانی است که به دینداریاش اطمینان داشتم و به او تکیه میکردم و تظاهر میکرد که از برادران من است. و سلطان نامهای را که به خط خود او بود به من نشان داد.
و به من گفت: «این مرد را بگیر که من خونش را بر تو حلال کردم؛ او همان کسی است که مرا بر ریختن خون تو برانگیخت و به نابودیات ترغیب کرد. برو، که هر چه در دست اوست به تو واگذار شده است.»




