او به من فرمود: بدان (که خداوند یاریات کند) همانا آن مرتبه و حالی را که از من میخواهی و مطالبه میکنی، به این دلیل تاکنون از تو دریغ کردم که امیدوار بودم استاد و پیر من که این امر را از او آموختهام بیاید؛ او ساکن کوفه است و گمان میکردم امسال به حج میآید تا میان شما جمع کنم و از او بخواهم آنچه را میخواهی به تو برساند. اما اکنون او از حج بازمانده است و برای من ممکن نیست جز با اجازه او با تو در این باره سخن بگویم.
به او گفتم: ای سرور من، اگر برایت ممکن است نامهای برای او به من بده و در آن شرح حال مرا بنویس و از او بخواه که به من عنایت ورزد تا از طریق او به مقصودم برسم. فرمود: با کمال میل و احترام.
من ماندم تا مناسک حج را به پایان بردم. هنگامی که مردم قصد بازگشت کردند، از او اجازه حرکت خواستم و او اجازه داد. پیاده به راه افتادم تا به نزدیکی کوفه رسیدم؛ شب فرارسید و من از همراهان جدا ماندم. در این هنگام گروهی از راهزنان بر ما تاختند و لباسهای مرا بردند و زخمی بر سرم زدند، اما آن نامه با من سالم ماند.
چون صبح شد، وارد کوفه شدم و از خانه آن مرد پرسوجو کردم؛ مرا به سویش راهنمایی کردند. وقتی به آنجا رسیدم، اجازه ورود خواستم و به من اجازه داده شد. در حالی که در بدترین وضعیت بودم وارد شدم و نامه را به او دادم. او نامه را گرفت،




