که خداوند تبارک و تعالی آنچه را از تو ضایع شده، جز برای کفاره و پوشش گناهانت قرار نداده است.»
من به او گفتم: «به خدا سوگند، گمان نمیبرم جز اینکه خداوند تو را به عنوان رحمتی برای من فرستاده است.» او پیوسته برای من روایت میگفت تا آنکه تمام آن اندوه و حالی که داشتم از من زدوده شد. سپس فرمود: «ای اباطاهر! من به تو حاجتی دارم؛ آیا آن را برایم برآورده میکنی؟»
عرض کردم: «ای سرور من! کسی چون تو را چه حاجتی به چون منی است؟»
فرمود: «حاجتی است که با انجام دادنش بر من منت میگذاری.»
گفتم: «آن حاجت چیست ای آقای من؟»
فرمود: «با من به منزلم بیایی تا از غذای من تناول کنی و من نیز از برکت تو بهرهمند شوم.»
گفتم: «اطاعت میشود.»
پس دست مرا گرفت و برخاست، من نیز با او برخاستم؛ در حالی که گویی هیچیک از آن سختیها و مصائب به من نرسیده بود. راه افتادیم تا به درِ منزلش رسیدیم. غلامی




