پس به او گفتم: «ای فلان! همانا من از سرورمان امام صادق عز عزه روایت کردهام که فرمود: هر کس برای برآوردن حاجت برادر مؤمنش بکوشد، یا خواستهی او را برآورد، یا بدهیاش را بپردازد، یا اندوهی را از او بزداید، خداوند هم و غمهای دنیا و آخرت را از او برطرف خواهد ساخت.
و بیگمان اگر این مال به برادرانم برسد، نزد من محبوبتر است از آنکه به دست سلطان بیفتد؛ و من میدانم که تقسیمِ آخرین بخشِ این مال به پایان نخواهد رسید، مگر آنکه خداوند برای من گشایشی فراهم آورد. پس برو و مال را میان برادرانم تقسیم کن و با من مخالفت مکن.»
وکیل رفت، اما از روی میل و رغبتی که به رهایی من داشت، پنجاه هزار درهم را برای سلطان برد. سلطان دانست که من باقیماندهی مال را بر عهده میگیرم (میپردازم)، پس پیامی برای من فرستاد که: «خون تو در گرو باقیماندهی این مال است؛ اگر همین امشب آن را برایم نیاوری، چشمانت را از حدقه بیرون میکشم.»
پس دستور دادم وکیل را حاضر کردند و به او گفتم: «ای فلان! چه چیز تو را بر آن داشت که با من مخالفت کنی و این مال را ببری؟» گفت: «به دلیل رغبتی که به رهایی تو داشتم؛ و دانستم که برادرانت خود در اندوهِ تو بهسر میبرند و اگر دستشان به چیزی میرسید که برای تو بفرستند و از تو گشایشی کنند، حتماً انجام میدادند.»




