که غلو و کفر است پیروی کردهای." اما من با وجود این، به امید پاداش الهی صبر میکردم.
امور من پیوسته رو به کاستی و نابودی بود تا اینکه وارد مکه شدم؛ در حالی که برایم جز یک شترِ بارکش و یک مملوک (بنده) که از غلامان خاص من بود، چیزی باقی نمانده بود. چون در مکه ساکن شدم، جایی را اجاره کردم و تصمیم گرفتم باقیمانده مال را در زمین دفن کنم. در این میان، آن غلام بیمار شد؛ من برای آوردن طبیب بیرون رفتم اما وقتی بازگشتم، دیدم که او جان سپرده است. از این اتفاق اندوهی سخت و بیتابی بزرگی مرا فرا گرفت و فقدان او مرا به درد آورد.
بیرون رفتم و کفن و غسالی آوردم و چون او را تجهیز کرده و به خاک سپردم، به اتاق بازگشتم؛ اما دیدم تمام مالی که در خانه دفن بود را بردهاند! نگریستم و دیدم هیچچیز با من نیست جز همان لباس احرامی که بر تن دارم. چنان پریشان شدم که عقلم از سر پرید و هوش از سرم رفت. حیران و سرگردان بیرون زدم؛ نمیدانستم چه کنم و به کجا بروم. دیدم از همشهریان و آشنایانم کسی نیست مگر آنکه مرا شماتت میکند و از مصیبت من شادمان است. در آن حال به خود بازگشتم و روایتی را که پیشتر نقل کرده بودم، به یاد آوردم که:»




