مدت دو سالِ تمام خود را به خدمت او درآوردم، چنان که شبها را جز در پایین پای او نمیخوابیدم.
«و نه غذا و نوشیدنی جز در کنار او برایم گوارا بود و نه کاری را بدون اجازه او انجام میدادم. هیچ زمانی پیش نمیآمد که با او خلوت کنم مگر آنکه از نشانههای دینم از او میپرسیدم، اما او نیز چیزی بیش از همان سخن پدرم به من نمیگفت.
چون این وضع به درازا کشید، ترسیدم که پیش از رسیدن به مقصودم (معرفت خداوند متعال)، مرگ مرا دریابد. پس چون وقت حج فرار رسید، اسباب سفر را آماده کردم. ارزش آنچه برای خرید شتران، ابزار سفر، غلامان و غیره هزینه کردم پنج هزار دینار بود و پنج هزار دینار دیگر نیز به عنوان نقدینگی با خود برداشتم و به سوی حج رهسپار شدم. در آن حال گمان میکردم که هیچ مردی خوشحالتر، داناتر، بافهمتر و برتر از من از "طالقان" خارج نشده است.
به خدا سوگند، هنوز از شهر دور نشده بودم که مصیبتها مرا دریافتند! در هیچ منزلگاهی فرود نمیآمدم مگر آنکه در آنجا یا غلامی از من میمرد یا چیزی گم میشد. تمام آشنایان همشهریام مرا شماتت میکردند و میگفتند: "این مصیبتها که به ما نمیرسد و فقط گریبان تو را میگیرد، به خاطر این است که از مذهب و روش پدرت




