من همّت خود را بر خدمت به برادرانِ او (یاران و همکیشانش) و شتاب در ادای حقوق آنان قرار دادم؛ چنان که هیچیک از آنان نبود مگر آنکه مرا دوست میداشت و با من مودّت میورزید. اما هرگاه با آنها خلوت میکردم و از نشانههای دینم سؤالی میپرسیدم، پاسخ را به من نمیگفتند و آن را پنهان میکردند.
تقدیر الهی چنان شد که پدرم دچار بیماری و ناخوشی جسمی گشت. من او را به بهترین و بزرگترین صورت خدمت کردم و همچنان از او آن حقیقت را درخواست میکردم، اما او چیزی بیش از همان سخن اولش به من نمیگفت.
سپس چون از زنده ماندن خویش ناامید شد، ذخایر خود را بیرون آورد و دارایی و اموالش را جمع کرد و همه را به من سپرد و مرا وارث آنها قرار داد. اما کتابهایش را بیرون آورد و یکی از برادرانش را فراخواند و کتابها را به او سپرد و به وی گفت: «اگر در این جوان رشد و هدایتی یافتی، اینها را به او بده وگرنه اختیار آنها با توست (هر طور صلاح دیدی عمل کن).»
در آن لحظه فهمیدم که دینی که او بر آن است، والاترینِ آیینها و دانشی که او دارد، باشکوهترینِ دانشهاست. تقدیر چنین شد که پدرم در همان بیماری وفات یافت. به محض آنکه او را در گورش به خاک سپردم، به خانه آمدم و آن مردی را که کتابها نزد او بود فراخواندم؛ کار خویش را به او واگذاردم، داراییام را در اختیارش گذاشتم و به




