پس به من فرمود: «آن، داستانِ آغازِ آشنایی و معرفت من به خداوندِ بلندمرتبه است؛ از آن چه میخواهی، که حدیثی طولانی است؟»
پس به او عرض کردم: «با این کار بر من منت گذار.»
او به من فرمود: «بدان – که خداوند یاریات دهد – آغاز این امری که تو خواهان شناخت آن هستی چنین بود: من پدری داشتم که به این امر (آیین و راهی که من و تو بر آنیم) آگاه و عارف بود و بر اساس آن خدا را بندگی میکرد، اما آن را از من پنهان میداشت.
او مرا بسیار دوست داشت و چنان در تربیت من کوشید که قرآن را فراگرفتم و خواندم، نحو و لغت را آموختم، در دین فقیه شدم، مذاهب مردم و اختلافاتشان را شناختم و بهرهای نیز از کلام پیشینیان نصیبم شد. هرگاه در یکی از این دانشها به کمالی میرسیدم و آن را بر پدرم عرضه میکردم، او به آنچه از من میشنید توجهی نشان نمیداد و میگفت: "پسرم! نجات و رستگاری در چیزی غیر از اینهاست که تو میدانی." از این رو دانستم که آنچه او بر آن است، برتر و بهتر از آن چیزی است که من میآموزم.
هرگاه با او خلوت میکردم، مرا نزد خود مینشاند و دست و چشمانم را میبوسید؛ اما همین که دربان میآمد و میگفت: "برادرت فلانکس دم در است"، دیگر صبوری




