میشوی و به "لاحقین" (پیوستگان به عالم قدس) ملحق میگردی و در جوار آن ازلیِ قدیم خواهی بود.»
سرورم (عبدالله) در پاسخ گفت: «فرمان، فرمانِ خداست؛ هر چه بخواهد انجام میدهد و هرگونه اراده کند، حکم میفرماید.»
سپس دیدم که او با تمام وجود به سوی آن کودکی که پیشتر ذکرش رفت (آن نوجوان خردسال) متمایل شد؛ و آن نوجوان نیز به سوی او شتافت و سینه بر سینهاش و دهان بر دهانش نهاد و از او جدا نشد تا آنکه سرورم جان سپرد و از دنیا رفت. سپس آن نوجوان گروهی از مردم را فراخواند و دستور داد او را غسل دهند و کفن کنند؛ پس چنان کردند. جمعیت بسیاری گرد آمدند و او بر وی نماز گزارد و سپس دستور به دفنش داد و او به خاک سپرده شد.
آنگاه آن نوجوان رو به من کرد و گفت: «ای ابوطاهر! آن ابوالمیِمون حسن بن هارون سامرایی مشتاق دیدار توست و دوست دارد در زمره همراهان تو باشد. از زمانی که از پیش او غایب گشتی تا این لحظه، سی سال میگذرد؛ او در این مدت همواره در اشتیاق تو بوده، برایت گریسته و به درگاه خدای متعال زاری و دعا کرده است که پیش از آنکه از دنیا بروی، میان او و تو پیوند برقرار کند. خداوند دعایش را مستجاب فرمود و اجازه داد که میان شما دیداری حاصل شود. از عمر تو تنها یک ماه (سی روز) باقی




