میگرفتیم و به گفتگوهایی میپرداختیم که از مروارید نیز زیباتر بود. همواره در گفتگوهایمان درباره همان سببی که باعث جابجایی ما از دیارهایمان شده بود و آنچه در دل داشتیم درباره حالی که قصدش را داشتیم و امری که در پیاش بودیم، سخن میگفتیم.
در این هنگام پادشاه گفت: «همانا این همنشینی سبب شادی قلبم و راهی برای زندگیام و نعمتی تجدید شده از جانب خداست که نه میتوانم شکر آن را به جای آورم، نه تکلیفش را ادا کنم و نه میتوانم در برابر فضلش بایستم. من با اجتماع با شما دو نفر، به چیزی دست یافتم که هرگز امیدش را نداشتم و به مقامی رسیدم که گمان نمیکردم به آن برسم؛ و من از خدا امید دارم که به مقام قرب و عاقبت نیکو دست یابم.»




