سپس دستور داد تا او را برای همیشه در زندان افکنند.
و روایت کردهاند که مردی را آوردند که دزدی کرده بود...
به او گفتند: «چه چیز تو را به دزدی واداشت؟» پاسخ داد: «بدحالی و ناچاری.» پس پادشاه دستور داد نامش را بنویسند و از بیتالمال هزینهای برای گذران زندگیاش به او بپردازند.
دزد دیگری را آوردند و پرسیدند: «چه چیز تو را به دزدی واداشت؟» گفت: «اندکیِ مالم و بسیاریِ عیالم (خانوادهام).» دستور داده شد نام او و فرزندانش در «دیوان مستضعفان» ثبت شود تا تحت حمایت قرار گیرند.
دزد دیگری را آوردند و از او پرسیدند: «چه چیز تو را به دزدی واداشت؟» گفت: «نادانی و خطای من؛ میخواستم به ثروت و بینیازی برسم.» پادشاه دستور داد او را در «بیتالحکمت» جای دهند تا آنچه نادانیاش را از بین میبرد بیاموزد، و از بیتالمال نیز به اندازهای که کفاف زندگیاش را بدهد برایش مقرر کردند.
اگر بخواهم تمام آنچه از حکمت و سیاست آنان در حق رعایا و پیروانشان ثبت شده است ذکر کنم، سخن به درازا میکشد.




