تجربه کرده بودند پرداختند و در میان آنان، گروهی اقرار کردند و گروهی انکار، و عدهای باور کردند و عدهای تکذیب نمودند.
سپس پادشاه به قصر خود بازگشت و دستور داد وزیران و حکیمان را گرد آورند. چون جمع شدند، به آنان گفت: «درباره آنچه دیدید و شاهدش بودید و شنیدید، چه میاندیشید و چه پیشنهادی دارید؟»
آن حکیمی که توصیه به طاعت او کرده بود، گفت: «ای پادشاه! ما در ابتدا پیمانی بستیم اما آن را شکستیم و به آنچه گفته بودیم وفا نکردیم. اما اکنون پیمانی دیگر بر اساس فرمان او بستیم و مقرر داشتیم که اگر او به شرطهای ما وفا کند، ما نیز به عهد خود مبنی بر بازگشت از پرستش خورشید، درآمدن به طاعت او، پیروی از امر و نهیاش و پذیرش شریعت و سنت او، پایبند باشیم.»
پادشاه پرسید: «آیا در میان شما کسی هست که نظری داشته باشد تا ما نیز آن را بشنویم؟»
آن مردی که پیشتر توصیه به مخالفت کرده بود، گفت: «آنچه امروز دیدیم، محال و ناممکن است و هرگز نمیتواند رخ دهد.»
پادشاه گفت: «دلیل این نظر چیست؟ در حالی که در این جمع کسی نیست مگر آنکه او را دیده و بازگشت خورشید را مشاهده کرده و سخنانش را شنیده است.»




